آستان رضا علیه السلام  

آستان رضا علیه السلام

زآستان رضا سرخط امان دارم رخ نیاز بر این پاک آستان دارم

اگر چه کم زغبارم، به شوق نگهت گل همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم

ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم درین چمن به صد امید آشیان دارم

چو ذرهّ ام ولی از جبهه سائی حرم ش دلی چو مهر فروزان آسمان دارم

اگر ز قافله عاشقان او دورم چو گرد،

چشم به دنبال کاروان دارم چوکوه، پای، به دامن کشیده ام

در طوس زهم جواری او فخر، جاودان دارم اگر گیاهم،

اگر خار، از عنایت حقهماره نگهت این نغز گلستان دارم

رضا هزار و یک آمد چو اسم حق به عددکه این لطیفه من از طبع نکته دان دارم

بود چو مظهر اسماء کبریا نامت همیشه نام بلند تو بر زبان دارم

کجا هوای چنان راه دل تواند زدکه پرتوی ز ولای تو در چنان دارم

بهار عمر چو طی شد به بوی تو ای گلکنون به لطف تو امید در خزان دارم

زگلشن حرمت کی روم که لاله صفتز داغ عشق تو عمری به دل نشان دارم

ز درگه تو به جائی نمی روم هرگزکه چون تو رهبر والا و مهربان دارم

پی نثار، اگر گنج شایگانم نیست به خاک درگه تو اشک رایگان دارم

ز آفتاب قیامت مرا چه غم که مدام به سر ز سایه ی لطف تو سایبان دارم

به چشم خاک درت تا که توتیا سازم ز اشک شوق بسا دیده ابرسان دارم

به دامن کرم عالمی نیاویزم به دامن تو زنم دست، تا که جان دارم

سیه چو خامه اگر شد دل شکسته ی من امید از کف تو سرخط امان دارم

تو را که لطف چو بحری است بیکران، رحمی که من گناه، چو دریای بیکران دارم

نیَم چو دعبل اما فزون تر از دعبل چکامه ها به مدیح تو ارمغان دارم

بود ز وصف تو عاجز اگر چه طبعم، بازکنم ثنای تو تا خامه در بنان دارم

مرا که نیست معانی بلند و واژه بدیع کجا سزاست که اوصاف و بیان دارم

مرا که نام، غلام رضا بود ( قدسی)بس افتخار از این نام، در جهان دارم

  غلامرضا قدسی - معاصر

     
 
مدح شاه خراسان  

خوش، آنکه دل به یاد تو رشک چمن شود

زلفت سمن، بهار خطت یاسمن شود

ریزم ز بس به یاد عقیق لبت سرشک

دامن ز کاوش مژه، کان ِیمن شود

جز پرده های دیده یعقوب، باب(1) نیست

پیراهنی که محرم آن گلبدن شود

جز چشم آشنا نتواند سفید شد

در کشوری که یوسف ما را وطن شود

باشد همان به رهگذرت ای نسیم مصر

چشمم اگر سفیدتر از پیرهن شود

خیزد چو گرد شور قیامت ز رهگذر

روزی که ترک غمزه او راهزن شود

در دل نهفته عشق بتان را گذاشتیم

این باده ریختیم به خم تا کهن شود

هر دل که زخمی صف مژگان یار شد

چون شانه محرم سر زلف سخن شود

ساقی به جرعه ریز می پَرتکال(2) ر

تا این سفال کهنه بهار ختن(3) شود

نگذاشت دست حادثه در باغ روزگار

شاخی که آشیانه مرغ چمن شود

خواهم تن شکسته سپارم به ارض طوس

گردد چو خاک، خاک ِ در بوالحسن شود

جان جهان، امام امم، معدن کرم

کز فیض خلق او همه عالم ختن شود

شاها توئی که خسرو خاور غلام تست

نبود روا که تیره مرا انجمن شود

مگذار بیش ازین ز سپهر ستم مدار

جان حزین خسته اسیر محن شود

گردد اگر مدیح نگار تو خامه ام

هر نقطه ای به صفحه غزال ختن شود

آن را که شوق کعبه کویت زجا برد

هر قطره ای در آبله، درّعدن شود

فردا دهم به طره(4) حورانش ارمغان

گردی اگر ز کوی تو عطر کفن شود

نو کرده ام به نام تو دیوان عشق ر

تا حشر نام من نتواند کهن شود

حزین لاهیجی